800x600

موضوع داستان /خدا حافظ ایران

 

دو سالی است که از وطن خود دور هستم از سال 90 که تصمیم گرفتم از ایران خارج شم دیگه نتوستم با دوستانم صحبت کنم البته به صورت حضوری نتونستم گل روی ماه مادرم را می بوسم به پای پدرم می افتم وپایش را ماچ میکنم واقعا من کی هستم هویت من چی خیلی دلم برای برادر بزرگترم علی وخواهر کوچکترم مهناز خیلی تنگ شده .

 

انگاردر قربت زندگی میکنم با این که حمید وکیا در کنارم هستند باز هم احساس تنهایی میکنم راستی یادم رفت حمید را به شما معرفی کنم البته احتیاجی به معرفی نداره حمید برادر بزرگ من است وکیا برادر زاده ی من است که یک سالش است حمید زودتر من از ایران رفت بلکه بیشتر با اون محیط اشنا بشه بعد کارهای اقامت من را در امریکا فراهم کرد یک سری دوستانم از ایران رفتند مثل اردلان هاشمی و احمد سعیدی من تصمیم گرفتم مثل خیلی از هنر مندان دیگه ایران را ترک کنم  نمی تونم مادر عزیزم را ببینم پدری که بیش از هفت سال عمر کرده را ببینم شاید دیگه اصلا نبینمش

 

یادش بخیر چه روز هایی با بچه ها می رفتیم شمال یادش بخیر با باراد چه روز هایی داشتیم وقتی داشتیم ترک عزیزم را برای البوم عزیزم اجرا میکردیم چه روز هایی با احمد داشتیم وقتی ویدئو کلیپ زندگی را با تو میخوام  را در شیراز اجرا میکردیمخیلی دوست خوبی برای من بود شیرازی اصیل است  احمد هم وقتی حمید واردلان از ایران رفتند اونم رفت.

 

خیلی دوست داشتن الان مادرم در کنار من باشه چون تمام دارایی منه عزیزترین کسی که من توی این دنیا دارم  خدا تمام مادررا حفظ کنه و مادرایی هم که رفتند را بیامرزه

 

چقدر سر به سر میلاد هاشمی و امید جامع میذاشتم اون شبی که توی فرودگاه امام خمینی داشتم از حمید خدا حافظی میکردم  همه بودند از احمد گرفته تا پیام حق شناس و..........

 

چند تا عکس یادگاری هم توی فرودگاه گرفتیم چند وقت است از دوست خوبم سالار قاضیان خبری ندارم کلیپ اخرین شب را با هم اجرا کردیم حتی توی اجرا زنده ی شیراز هم حضور داشت .

 

از میلاد باران ممنونم که تمام کار های موسیقی و ملودی کار های من را انجام داده است .

 

از مریم اسدی خیلی ممنونم که ترانه ی کار های من را گفته است .

 

از محمد عباسی خیلی متشکرم از اتلیه ی امرتاد واستودیو روژان و مهدی خدا یاری بسیار ممنونم.

 

اما دوری از وطن خیلی سخته به تازگی شنیدم توی ایران خیلی کارای خوبی انجام میشه که حتما کارای دوستان را دنبال میکنم یادش بخیر شبی که توی برج میلاد کنسرت اجرا کردم هنوز که هنوز عکس  های کنسرت برج میلاد را دارم و مرور می کنم.

 

کنسرتی که 31 شهریور توی تله کابین لاهیجان داشتیم و حمید هم 30 شهریور داشت چقدر مردم خوب استقبال کردند از تمام هوا دارانم که من را همیشه حمایت می کنند بسیار ممنونم.

 

از کافه پیستو بسیار ممنونم که با حضور من افتتاح شد من از ایران خاطرات خوبی دارم اما ای کاش دوباره به ایران بر می گشتم و خانواده ودوستان صمیمی ام را می دیدم اما افسوس که امکان نداره...............

 

 

www. Fleeing Good blogfa. com

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman","serif";}


800x600

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman","serif";}

به نام خدا

 

موضوع داستان/شکست ناپذیر                                                                                   

 

قبل از این که داستان جدیدم را شروع کنم لازم میدونم از یکی از دوستام تشکر کنم از الهه عزیزم بسیار سپاس گذاری میکنم که همیشه همه جا با من بوده ومثل خواهر برای من بوده کسانی که کارهای منا دنبال می کنند تا چند وقت دیگه رمانی در حال چاپ دارم که اسمش راتوی وبلاگ جدیدم مینویسم.                                            

الناز دختر28ساله ای است که دررشته ی موسیقی جهانی تحصیل کرده است موسیقی خواندن یکی از دغدغه های الناز از بچگی بود الناز واقعا خانواده ی درست وحسلبی نداشت از سن 16 سالگی تا حالا همش تحت فشار روحی روانی بوده ورنگ زندگی خوش به خودش ندیده علتش هم این مرد های وپسرهای کثیف هستند که ارزش یک قطره اشک را هم ندارند.پدر الناز مرد خوبی نبودودنبال حرف بی خود بود بی چاره الناز که از دوران کودکی از مردها بیذار بود حاضر نبود باهیچ مردی ازدواج کندپدرش دنبال شراب وشراب خواری بود معتاد بود هر روز یه زن عوض میکرد مادر النلز پرستار یکی از بیمارستان ها بود در امد بدی نداشت اما هر چی که در میاورد باید خرج مواد شوهرش را میاد.الناز اون موقع خیلی بچه بود پدرش دست های الناز را با سیگار میسوزند پدرش چند بار دوستانش را دعوت کرد که می خواستن به الناز تجاوز کنند دفعه ی اخر یکی از دوستانش این قدر قمار بود و مشروب خورده بود که او را به اتاق برد ومی خواست سواستفاده کندپدرش وقتی که وارد اتاق شدواین قضیه رادید چاقو را برداشت و دوستش را کشت بعد از چند وقت نیروی انتظامی پدر الناز رابه جرم قتل ومواد گرفتند وچون خانواده ی طرف رضایت ندادندپدرش را اعدام کردند مادر الناز تازه یه نفس راحت از دست شوهرش کشید. تقریبا دو سه سال بعد از فوت شوهرش تصمیم گرفت با مردی که از خودش12 سال بزرگتر بود ازدواج کند میدونین چرا؟به قول خودش پول دار بود امان از این پول وثروت که نبودش ابروی طرف را می ریزدمگر چقدر توی این دنیا پول لازم است؟وقتی که با شوهر جدیدش ازدواج کردالناز واقعا تنها شدهیچ کس را جز خدا نداشت مادر پدرش خیلی هوس باز بودند الناز خیلی نا امید شده بودودیگه به هیچ چیز وهیچ کس امیدی نداشتجز خدا.به خاطر همین اسمش را را جز اسامی کمیته ی امداد نوشت چون باید خرج دانشگاهش را میداد بعد هم توی چند خانه کار میکرد چند سال گذشت تا این فارغ التصیل شد از دانشکده ی هنر تهران گرفت وچون خیلی به این رشته علاقه داشت تصمیم گرفت که در یکی از کنسرت ها شرکت کند ودر کلاس های موسیقی شرکت کند چند سالاز این قضیه گذشت تا این که با یکی از خوانندهای زیر زمینی {غیرمجاز} اشنا شد خیلی پسری خوبی بودواز نظر همه چیز تامین بود چوی تازه کار بود تصمیم گرفت چندتاازملودی هایی که اون ساخته بود روی اون ملودی ترانه بگذارد چند سال متوالی که برای بهنام کار میکرد.تا این که بهنام عاشق الناز شده بود اما نمی توانست راز دلش را به او بگوید یک روز قرار بود الناز برای تمرین یک کنسرت به سالن اریکه ایرانیان برود اما چون خیلی حال الناز بد بود نتوانست سر قرار برود همسایه ی طبقه ی پایین الناز متوجه شد که حال الناز زیاد خوب نیست تصمیم گرفت که به یکی از دوستای صمیمی اش زنگ بزند از قرار حاضر به شماره ی بهنام زنگ زد.بهنام وقتی این خبر را شنید اصلا نفهمید چطور خودش را رساند وقتی دکتر به بهنام گفت که حال همسر شما خوب است بهنام روبه دکتر کرد و گفت ایشون همسر من نیستند یکی از همکاران من هستند وقتی که سرم الناز تمام شد بهنام با ماشبن الناز را به خانه رساند بهنام وقتی دید الناز در خانه تنها است تصمیم گرفت که شب پیش الناز بماند البته از این پسرها کم پیدا میشه که دنبال کسافت کاری نباشند اگر نظر شخص منا بپرسید ازاین ادم ها اصلا پیدا نمیشه چون تمام اقا پسرهای گل که حیف گل که به انها نسبت دهیم خواب و خوراک شبشون با کسافت کاری دیگه بگذریم الناز اون شب تا صبح چند بار تب کرد و مدام بهنام بالای سرش بود وقتی که صبح شد بهنام از الناز پرسید که تو همیشه توی این خونه ی به این بزرگی تنها زندگی میکنی ؟الناز گفت اره من خیلی وقته که تنها زندگی میکنم بهنام دیگه نمی تونست دوام بیاره به خاطر همین راز دلش را بهش گفت هر کاری کرد تا الناز جواب مثبت بده قبول نکرد الناز بهش گفت من تو را به خاطر هوا وهوس نمیخوام بهنام بهش گفت منم نمی خوام به خاطر این موضوع باهات ازدواج کنم اما الناز باورش نشد اخه پسرای این دوره زمونه دنبال حرف مفت هستند الناز هم حق داشت باور نکنه این قدر مادر بهنام باهاش صحبت کرد تا بالخره راضی شد با بهنام ازدواج کند اما یه قول از بهنام گرفت که تا اخر عمر دنبال کسافت کاری نباشند بهنام هم به الناز قول داد تصمیم گرفتن که به شمال بروند و یه اب وهوایی عوض کنند وقتی به شمال رسیدند بهنام داشت لباس عوض میکرد که یه کارت از توی جیبش اقتاد و متوجه نشد این کارت از لباسش افتاده است روز بعد وقتی الناز رفت توی اتاق متوجه کارت شد وقتی کارت را برداشت روی کارت نوشته شده بود دکتر مریم احمدی روانشناس {سکس تراپ}انگار که همه چیز جلوی چشم های الناز تیره وتار شده بود اصلا باورش نمیشد که بهنام به او قول داده است وقتی که بهنام اومد خونه تصمیم گرفت بهنام را ترک کند اما هر چی بهنام از او پرسید که فقط بگو چه اتفاقی افتاده است کارت را نشون بهنام داد وتفت توی صورتش انداخت و گفت این بود قرار ما هر چه بهنام اصرار کرد که موضوع را برایش تعریف کند الناز قبول نکرد ومصر بود خانه را ترک کند ظاهرا الناز مشکل اصصاب داشت و قرص اعصاب میخورد به خاطر همین قبل از این که به شمال بیایندبهنام با یک رواشناس صحبت کردو گفت که خانم شما نسبت به این مسئله چطور است؟ گفت که هیچ احساسی نداره نسبت به این مسائل نداره{اخه یکی به اسین احمق نگه این مسائل احساس میخواد}به خاطر به بهنام گفت گفت هر وقت خانمتون حالشون خوب شد پیش من بیاردیش و کارتش را به بهنام دادالناز خودش را چند روز در اتاق حبس کرد دیگه نمیخواست با بهنام صحبت کنه چیزی می خورد به یکی از دوستان صمیمی اش زنگ زدتا الناز را از سمال به تهران بیاورداسم دوست الناز سونیا بود.

به بهنام زنگ زد و گفت الناز به من زنگ زده گفته که بیا سراغ من بهنام گفت لازم نیست این کار را انجام بدی یک روز الناز به بهنام التماس کرد که هر چی میخوای بهت میدم تابذاری من از این جا برم بهنام گفت به خدا من تو را دوست دارم اگر بخوای من حتی زنگ میزنم به اون مشاور تا باو ر کنی که کارت را خودش بهم داده بالاخره باکلی صحبت قبول کرد که کارت را خود روشناس بهش داده است اما هر چی به بهنام گفت که من به درد تو نمی خورم بذار من برم گوش نکرد.

تا این که الناز تصمیم گرفت در دریا خودش را عرق کند بهنام تا بیاد خودش رابه الناز برسوند خیلی طول کشید وقتی به الناز رسید یه سیلی توی گوش الناز زد الناز هم بی حال توی دریا افتاد وقتی بهنام الناز را از دریا بیرون اورد دیگه نفس نمی کشید فقط الناز را سریع به بیمارستان رساند.

در راه بدن بهنام از ترس زیاد می لرزید وقتی که دکتر الناز را دید گفت حالش خوبه با شکوک برش گردوندیم .

وقتی الناز به هوش امد تازه یک زندگی جدید شروع کرد وبه هم قول دادندبدون هوا وهوس  زندگی کنند واقعا به این دو نفر میگند ادم عاقل چون زندگیشون بر پایه هوا وهوس نیست ادمیزاد همین جورتوی کسافت زندگی میکنه پس چه بهتر که زندگیش برپایه این جور کارا نباشه البته ایی داستان  بیشتر جنبه ی تخیلی داره و برای ادم هایی که از خود بی خود میشن زیاد مناسب نیست

 

من فکر نمیکنم از این ادم ها پیدا بشه مخصوصا پسر چرا فقط افرادی که اعتماد به نفس بالایی داشته باشند.............

 


800x600

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman","serif";}

                                   اخرین شب

 

 

 

 

قبل از این که داستان جدیدم را شروع کنم لازم می دونم یه چیزی را به مخاطب های عزیزم بگم به نظر من ادم نباید تو زندگی زیاد خوش باشه یه کم به فکر افرادی باشیم که روی تخت های بیمارستانند کودک های هموفیلی و سرطانی باشیم وشاید خیلی از بزرگتر ها دوست دارند در کنار خانوادهاشون باشند اما نمی تونند.........

تا سه چهار ماه دیگه رمانی در دست چاپ دارم که به بازار عرضه میگردد.

از دوست عزیزم الهه جان بسیار سپاس گذارم.

مهرداد32ساله در رشته ی موسیقی درس خوانده است در سن 18 سالگی با یک دختر به اسم مروارید شهریاری ازدواج کرد مروارید ارمنی بود و مسلمان نبود زندگی بدی نداشتند مروارید در رشته ی مدیرت بازرگانی و مشغول ترجمه کتاب بازرگانی بود.

در سال 1386با هم ازدواج کردند که تصمیم کرفتد برای ماه عسل  به  قشم بروند تقریبا دو سه هفته ای طول کشید تا بلیطشون اوکی بشه ظاهرا مثل این که یک کنسرت مهرداد در لندن داشت که با هم اشنا شدند یک هفته در قشم مانند وقتی به تهران برگشتند مروارید متوجه شد که باردار است مروارید وقتی این موضوع را فهمید خیلی خوشحال شد چون خیلی بچه دوست داشت.

در عوض مهرداد بچه دوست نداشت وقتی که موضوع بچه دار شدنش را به مهرداد گفت مهرداد اصلا اصلا خوشحال نشد حتی گفت باید بچه را سقط کنیم هر کاری کرد تا مروارید را منصرف کنه

دیگه به مروارید محل نمی ذاشت دیگه دوستش نداشت و بالاخره هستی به دنیا امد همه زندگی مهرداد شده بود هستی.

وقتی مروارید دید مهرداد بهش محل نمیذاره تصمیم گرفت مشروب بخوره رو به نخ وشیشه اورد بود خدا بدونه چی شده بود اصلا انگار نه انگار که مروارید قبل است مهرداد خیلی دوست داشت داشت زندگی را با مروارید ترک کنه.

اما به خاطر هستی تحمل کرداما مهرداد این قدر بیشعوره بود که خودش باعث شده بود مروارید این جور بشه واقعا این مردها چقدر بی احساسنداصلا من نمی دونم این مو جودات بی ارزش چی هستند روی این کره ی خاکی .........

یه شب مروارید تصمیم گرفت خود کشی کنه واقعا به ا خرخط رسیده بود دیگه طاقت نداشت این قدر مشروب خورد تا این که سنگ کوب کرد

وقتی مروارید سنگ کوب کرد خانوادش از دست مهرداد شکایت کردند و مدعی شدند مرگ مروارید تقصیر مهرداد گفتند تو باعث شدی دختر ما خود کشی کنه

تا این که در تاریخ16/9/1389قاضی دادگاه به جرم ازار و اذیت مهرداد را به 3سال زندان محکوم کرد. توی این چند سال مسئولیت بزر گ کردن هستی بر عهده ی مادر مهرداد بود چقدر این بچه را با خون ودل بزرگ کردند تا این که سه سال تمام شد ومهرداد ازاد شد توی این سه سال خیلی عوض شد پیرتر شده بود رو موهاش برف نشته بود وقتی هستی را دید هستی چهار سالش شده بود اما هستی به سرطان خون مبتلا شده بود به خاطر این که در زندان افتاده بود دیگه نمی تونست سر کاربرود وممنوع الصدا شده بود و برای همیشه خوانندگی را بوسید گذاشت کنار هزینه های درمان هستی خیلی زیاد بود تقریبا هستی شش سال با این مریضی دست وپنجه نرم کرد یک شب هستی تا ساعت نه شب خونه نیومد مهرداد خیلی عصبانی شده بود وقتی که هستی به خونه امد با پدرش جروبحث اش شده بودبه خاطر همین هستی از خونه بیرون زدومهرداد هم به دنبال هستی می دوید تا این که با یک ماشین تصادف کرد مهرداد واقعا شوک زده شده بود انگار پارچ اب خنک را روی سرش خالی کردندتا مردم زنگ بزنند به امبولانس هستی تمام کرد چون مرگ مغزی شده بود مهرداد تا بیاید بااین قضیه کنار بیاد خیلی طول کشید چون خیلی هستی را دوست داشت حاضر بود خونش را بفروشد ولی هستی زنده بماند

 

 

 

تصمیم گرفت به امریکا برود وبرای همیشه در انجا زندگی کند ازیک طرف دور از مادرش بود از یک طرف قبر هستی در تهران بود را نمی تونست تحمل کنه

 

 

بالاخره در روز26/9/1391 برای همیشه ایران را ترک کرد واین اخرین شبی بود که در کنار دخترش بود.کرد...........

 

 

واین بوداستان بد کاری.


800x600

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman","serif";}

موضوع داستان/چت

 

همه چیز با اون تلفن لعنتی شروع شد گیچم نمی دونم چیکار کنم یه روز می خواستم به مریم زنگ بزنم که اشتباهی یه پسر گوشی را بر داشت تا صداشا شنیدم گوشی را قطع کردم بعد از اون تلفن مدام به خونه زنگ میزدهر چی بهش میگفتم اشتباه گرفتم گوش نمی کرد تا این که واقعا پیله کرده بود می گفت تو از قصد به من زنگ زده بودید اسمش ناصر بود این قدر زنگ زده بود که چند بار مادرم و خواهرم گوشی را بر داشتند داشتند یواش یواش به من شک می کردند داشتم واقعا عاشقش میشدم دیگه هیچ چیز برام مهم نبود جز ناصر خیلی وضع خانوادگیشون خوب بود ماشین اکورا داشت یه دستگاه ویلا توی زعفرانیه داشت پدرش میر عامل یکی از شرکت ها بود

یه روز ناصربه من زنگ زد گفت میخواد با من چت کنه من هم حرفی نداشتم قرار شد عصر همان روز با هم چت کنیم وقتی که دیدمش قند توی دلم اب شد واقعا نمی دونستم چطور باهاش صحبت کنم خیلی هول شده بودم خیلی خوشگا بود ناصر می گفت تا چند هفته ی دیگه میام خواستگاریت بعد هم نظرم را پرسید منم که دست پاچه شده بودم گفتم باید با مادرم صحبت کنی گفت لازم نیست با مادرت حرف بزنم  وقتی اومدم خونتون بیشتر غافل گیر میشی .

 

چند روز از ناصر خبری نداشتم نه زنگی نه تلفنی هیچی خیلی نگرانش شده بودم

 

تا این که بعد از یک هفته سر وکله اش پیدا شد ازش پرسیدم این چند روز این چند روز کجا بودی

 

گفت دستم بند کارای شرکت بود اما باور نمی کردم خیلی رفتارش این چند وقت عوض شده بود حتی این دفعه ی اخر که باهاش بیرون رفتم ازش پرسیدم کی میخوای بیای خواستگاری من جواب درست حسابی نداد

 

فقط گفت چند روزی میخواد بره دوبی برای یک سری از کارای شرکت تقریبا دو سه روزی طول کشیدتا از دوبی بیاد وقتی که اومد منا میخواست به یک مهمانی دعوت کرد ازش پرسیدم توی این مهمونی چه کسانی هستند

 

گفت تولد خواهرش ایناز است گفت باید سر راه کادو بخریم اخه تا حالا ناصر به من  نگفته بود خواهر داره  به خاطر همین از حرفش یه خورده تعجب کردم تقریبا ساعت شش بود که من لباس های پلو خورشتی را پوشیدم به دخترای امروز سانتان مانتان کردم و عطر مورد علاقه ی ناصر که پاکورابان بود را زدم وقتی مادرم من رادیدکلی ناراحت شد گفت

 

تو را خدا به ارواح خاک پدرت اگر اب این پسر دیسگه رابطه داشته باشی اخه این اگر می خواست بیاد خواستگاری که تا حالا میومدپس ببین تو را گذاشته سر کار  اینا بفهم

 

وقتی اماده شدم دیدم ناصر به گوشیم زنگ زد گفت من جلوی در خونتون هستم بیا من منتظرم وقتی در خونه را بازکردم  دیدم خدای من چه ماشینی اونم سوناتا 2013 ماشینش را فروخته بود واین یکی را خریده بود  وقتی ازش پرسیدم خونتون کجاست گفت طرفای پارک وی گفت خدا بدونه چه تولدی برای خواهرم گرفتم کلی مهمون خارجی داریم امیدوارم امشب کلی بهت خوش بگذره وقتی رسیدیم  خونشون پشت در وایساده بودم دیدم هیچ سوصدایی نمیاد خیلی استرس داشتم گفتم نکنه اتفاقی بیفته

 

ناصر گفت چشماتا ببند می خوام سوپرایزت کنم وقی چشما باز کردم دیدم یک سری پسر جلوم دارند می رقصند هول شده بودم

می خواستم فرار کنم چون هیچ زنی توی این خونه نبود حتی یکشیون می خواست بهم تجاوز کنه این قدر فریاد زدم  که بالاخره  یکی از همسایه ها به دادم رسیدند اما خدارا شکر اتفاقی نیفتاد

 

بعد از چند وقت خبر دستگیر شدنش را  دیدم ظاهرا به چند نفر دیگه هم تجاوز کده بود امان از هوس هوس

 

این داستان کاملا واقعی است و سر گذشت شخصی است که داستان را برام  تعریف کرده این است عاقبت چت کردن